پر کردن شکاف همه جا خودشو نشون میده. یا در واقع شکاف هایی که بنحوی پرشدن.
وقتی روی تن و بدن ادمهاست جای بخیه ای که اون شکاف رو از بین برده همیشه نشون از شکافتن پوست در گذشته ای دور یا نزدیک رو میده.

و وقتی که این شکاف تو روابط و دوستی ها ایجاد میشه خودشو با سردی و گاهی تصنعی بودن محبت ها نشون میده.. گاهی هم با سکوت.. چون دیگه حرفی برای گفتن نیست..
البته در صورتی که اصراری به از بین بردن اون شکاف باشه. وگرنه که عمیق تر میشه.

“من رشته ی محبتت را پاره میکنم/ شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم”
اولین بار که جمله ی بالا رو شنیدم سوم راهنمایی بودم. از یکی از دوشخصی که در عین محبت و دوستی اختلافشون بالا گرفته بود.البته در سنین 35-40 بودند..
نمیدونم این جمله نوشته یا گفته ی کیه. ولی من اصلا دوستش ندارم.
ازون موقع بارها و بارها از زبون ادمای مختلف و تو موارد مختلف شنیدمش.یا خوندمش.

یه جمله ی کلیشه ای عین اکثرجمله های دیالوگای سینمای فارسی ..
مثلا این جمله هه که:” اگه یه بار فقط یه بار دیگه ببینم که”…. یا مثل :” کی میتونه این موقع شب پشت در باشه؟”یا رمانتیک ترش ” من تورو اسون بدست نیاوردم که اسون از دست بدم “


چرا وقتی اینو به یه دوست میگیم به اون کلمه ی “شاید” توجه نمیکنیم؟
خوب شاید که قطعی نیست.
اگر دیگه گره نخورد چی؟
اصلا رشته ی محبت چرا باید پاره بشه؟
حتی اگر گره هم بخوره دوباره و ظاهرا نزدیکی صورت بگیره اما همیشه یه گره سفت اون وسط داره خودنمایی میکنه.

اخرین بار خونه ی یه دوست این جمله رو شنیدم.. بیشتر از یکماه پیش.
البته مخاطب من نبودم. این دوست من کلا شاعر مسلکه و همینجور که راه میره گاهی جمله ها و شعر هایی رو زمزمه میکنه.. ولی تا این جمله رو شنیدم با خنده گفتم سر جدت بی خیال شو من اصلا اعصاب این رشته رو پاره کردن و گره زدن رو ندارم.
ولی انگار جمله هه اثر خودشو گذاشت و رشته هه یه جوری بباد رفت.


حالا میخوام اینو بگم به اونایی که به این جمله اعتقاد دارند..

بی خیال ِ اون گره ِ نزدیک کننده ی محبت بشید…. میشه؟؟؟

 

*

*

زيركی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

صعب روزی بوالعجب كاری پريشان عالمی

*

*

از بازگشت  لوطی ِ بلاگستان بسی خشنود و خرسندیم . شاید هم کمی ذوقمرگیم ::: ))

تو چشممون انگار چلچراغ روشن کردند از نوع هر لامپش 500 وات !!!

.

برغم زن بودنم از اکثر همجنسان خودم بعلت یکسری رفتاراشون بیزارم..  طوری که  گاهی از زن بودنم متنفر میشم

بخاطر دیدن این  حسادتهای احمقانه و کینه های ابلهانه

تهمت های ناروا و غیبت ها و حرف های صدتا یه غاز.

در جایی که حتی به خواهر و خاله و عمه خود رحم نمیکنند چه انتظاری که بدوست رحم کنند.

حتی در دنیای مجازی. حتی به ادم های ندیده و نشناخته

با  قضاوتهای  نابجا و تصورات مزخرف در شان خودشون..که همه ی دنیا شون مثل سریالای سیمای ملیشون تو پخت و پز و شوهر کردن و کی چند تا  زایید و کی کجا نامزدی گرفت و کی چند تا شوهر کرده و کی چند تا زن گرفته و کی بچه ی طلاقه و کی  با کیا رفت و امد میکنه و خزعبلاتی ازین قبیل  خلاصه میشه..( بلانسبت بانوان جمع ما )

در مورد طرف دیگر قضیه هم که  به ارتباط با مردان بر میگردد  باید بگم رسما حالم ازین عشوه های خرکی و پشت چشم نازک کردن ها بهم میخوره! ( با لطافت زنانه اشتباه نشود!! )

پ.ن.

متاسفانه  چندیست  در مرد جماعت هم این خصیصه ها رو میبینم و اقایون عمو مردک رو که فقط منتظر یه چیزی هستند که هزار تا حرف و حدیث از توش دربیارن و کله پاچه ی ملت رو بار بذارن

بعضیاشون روی خانوما رو سفید کردن خدایی.. گاهی همنشینی و همصحبتی با اقایون برام خیلی دلنشین بود. چون ازین چرندیات اخلاقی که مختص به زنان اندرون نشین قدیمی بوددرونشون نمیدیدم… اما تازگیها میبینم که این  بیماری در وجود بسیاری از اقایون هم رخنه کرده! ( بلانسبت اقایون جمع ما )

حالا گذشته از تفکیک زن و مرد من واقعا نمیدونم که این سری از انسان ها واقعا چه لذتی ازین کارشون میبرند؟

ازین که حدس و گمان هاشون رو تعمیم بدند به واقعیت! اونم واقعیتی که زاییده ی تخیلات خودشونه.

*

*

فرصت برای بازخوانی متن ندارم اگر اشتباهی در نگارش کلمات بود لطفا گوشزد کنید…

**

**

ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد

ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که با هر نظر دوست

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

.

آنقدر این سرمای فاصله ی ندیدن و نشنیدنت

عمیق است که سوزشش تا به مغز استخوان رسیده..

شاید  حتی گوش هم با صدای عاشقت غریبگی کند.. و چشم با  چهره ات..

شاید دیگر حتی سخن به سختی بر زبان جاری شود  و لبخند به لب..

*

*

یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی​گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال​هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده​اند

کس به میدان در نمی​آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی​سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی​داند خموش

از که می​پرسی که دور روزگاران را چه شد

*

*

دوستی دارم که 41 سالشه… همسر قبلیش یه اقای 45 ساله بود. حالا با یه اقایی وارد رابطه شده که 76 سالشه!

کلی ازین اقا تعریف و تمجید که آی خوش تیپه و  اله و بله و ببینیش دیوونه میشی و اصلا بش نمیاد 76 سالش باشه و …

گفتم ببین من تا حالا از تو خوش سلیقگی ندیدم. گفت نه این فرق میکنه این واقعا معرکه است باید ببینیش.تحصیلکرده ی امریکاست و خیلی باکلاس و خوش تیپ و  خوش صحبت و … حالا ما فک کردیم این با  یه بابایی تو مایه های  هریسون فورد یا بروس ویلیس دوست شده.

خلاصه یه روز که با هم قرار ناهار بیرون داشتیم برای سورپرایز من!!! ازین اقا هم دعوت کرده بود به ما ملحق شه.

یعنی من رسما لال شدم این اقا رو دیدم. یک پیرمرد با موهای کاملا سفید و صورتی کاملا سالخورده .. حتی چشماش هم مدل چشمای ادمای مسن  که دیگه خط دور  قرنیه شون محو و ناتمعلومه بود.  تنها چیزیش که شاید نما داشت کت و شلوار و کراواتش بود که خوب این هم معمولا تو اقایون پزشک خیلی عادیه. خوب ایشون ظاهرا جنتلمن بنظر میرسید ولی واقعا   رو نمیدونم که چی میتونه باشه.

ظاهرا اقا تو روابط jen30   هم بسیار کارامد هستند.. حالا  دارو استفاده میکنه یا نه رو من خبر ندارم ولی اصلا تصور همخــ وابـــ گی این اقا  با این دوست ما که زنی نسبتا زیبا  و سر حال هستش برای من دیوانه کننده است! البته کمی اغراق میکنم.. حتی تصور لمس شدن اون بدن هم با اون دستای چروکیده چندش اوره !

و البته سن ایشون هم بنظر من دقیقا همون 75 به بالا میخورد نه چیزی که دوست تعریف میکرد. البته کمی عادت داره اگزجره کنه .. حدس هم میزدم یه جورایی .

یعنی همش این جمله ی سعدی  میاد جلو چشمم که زن جوان را تیری در بر نشیند بــِه که پیری !!!!

من کلا نظرم اینه که اقایون سنشون که بالاتر میره چهرشون پخته تر میشه و جذابیت بیشتری پیدا میکنند ولی نه دیگه  این مدلی! و این سنی! خلاصه که یک هفته ای هست که در کف بسر میبریم همی !!!

*

بعد نوشت:

اگه دوستمون حضور داشت حتما  این کامنتو توی کامنت باکس میذاشت:

اوامر ملوكانه وي‍ژه سالمندان!!!!

1- امر فرموديم زين پس بانواني كه در صدد تور نموندن پدربزرگان عزيز ميباشند ابتدا بصورت 4 چشمي تمام نقاط پنهان اندام نامبردگان فوق را حسابي رويت نموده از سالم بودن كليه اقلام و وسايل موجود در اندام ايشان اطمينان حاصل نمايند كه جنس فروخته شده به هيچ عنوان پس گرفته نخواهد شد!!!

*

2- اراده ملوكانه فرموديم زين پس پدربزرگاني كه هوس نوه و نتيجه و نبيره برسر دارند ابتدا با مراجعه به مراجع ذيصلاح از سالم بودن قسمتهاي تحتاني خود اطمينان حاصل نموده و برگه اي كه به همين منظور تهيه شده را به همراه ديگر مدارك به هنگام عمليات مخ زني همراه داشته باشند!! بطور مثال اگر نام فرد فوق مش فرمان باشد در ذيل برگه نوشته خواهد شد: (( – - -  مش فرمان چون اگزوز خاور سالم است))!!!
*

3- فرمايشات فرموديم زين پس دستگاهي اختراع گردد تا اندامهاي چروكيده و ناراست را بصورت چند ساعته صاف و بدون خط خوردگي نمايد تا بانواني كه قصد پز دادن به رفقاي محترم را دارند شرمنده نشوند!!!!!
*

4- اوامر ملوكانه فرمايش فرموديم مقداري پير زن بالاي 90 سال كه سنشان نهايتا به 25 ميخورد ياقته و به همراه چند قالب يخ و مقداري دمپايي نايلوني جهت استفاده به حرمسراي ما انتقال يابند!!!!!
*

پ ن : ما هر كاري كه لازم بود فرموديم تا لنگه همان برگه را به ما نيز بدهند كه با عرض تاسف و تاثر فراوان در ذيل آن قيد شده : … امين گم شده است!!!!! از يابنده تقاضا دارد … گم شده ما را پس داده و بجايش مقداري كدو حلوايي وحشي به عنوان پاداش دريافت نمايند!!!!! (( جاي نقطه چين را با كلمه مناسب پر كنيد))!!!!!!!!!

*

*

پ.ن. نویسنده ی اوامر ملوکانه من نیستم..

لعنتی… تا برسم به 4 راه قرمز شد حالا مجبورم کلی وایسم اونم این چراغ!!!

حدود 9 شب و هوا تاریک و نسبتا خنک.. کمی جلومو نگاه میکنم بعد به تایمر چراغ که نوشته 128 و باش  دارم شماره ها رو میام پایین که یه صدایی اروم میگه فال نمیخری؟ بی اینکه سرمو برگردونم میگم نه مرسی..

میگه خوب.. ادامس داری؟ سرمو میچرخونم و نگاش میکنم یه دختر نهایت 8 ساله با لباسی شبیه فرم مدرسه و یه مقنعه  که صورت گردش از  توش زده بیرون و کمی هم موهای چتریش..

دستمو میبرم سمت کنسول و دو تا کلوچه کام که اونجاست رو میدم بش. میگیره میگه مرسی.. ادامس داری؟

بش میگم نه من ادامس نمیخو..ر…صب کن ببینم! یادم میفته دو هفته پیش  پسرم یه بسته ریلکس توت فرنگی انداخت تو کیفم…درش میارم و میدم بش. میگه تنده؟ میگم نه طعمش توت فرنگیه.. درشو باز میکنه و چند تا دونه میریزه تو دستش و میاره سمت من میگه بیا این مال تو

میگم نه عزیزم من ادامس دوست  ندارم مال خودت. در قوطیشو باز میکنه و چند تاشو میریزه تو قوطی و سه تاشو باز با اصرار سمت من میگیره و میگه بگیر دیگه!

باز اون لبخند تلخ  مسخره که تا ته جیگرمو میسوزونه میاد رو لبام.. ازش میگیرمشون.. میگه چقدر — ..نگاه چراغ لعنتی میکنم و میبینم که  هنوز قرمزه..

سرش تقریبا تو ماشینه و شاید 20 سانت با صورت من فاصله داره… یادم میفته تو داشبورد چند تا کارامل و بیسکوییت و شیرکاکائو ی بچه ها هست. درشو باز میکنم و همشو در میارم بش میدم. همه رو میگیره و سعی میکنه یجوری جا بده تو جیب و کبفش و با خنده میگه مــــرسی !

بش میگم اسمت چیه؟ میگه …( شما فرض کنین بارونی)  تو چهرش خیره میشم.. هم اسم خواهرمه! (خواهر من  کجا و تو کجا دخترکِ بارونی) دستمو بی اختیار رو گونه هاش میکشم…خدای من .. عجب پوست زبری داره این دختر بچه ی کم سن و سال.. چرا؟

با این نوازش لبخندش پررنگ تر میشه ..دیگه نمیتونم چیزی بگم..باز هم اون درد و دغدغه ی همیشگی اومده سراغم..کودکان معصوم و بی پناه و فقیر سرزمینم… نگاهش  میکنم و سکوت میکنم . میشینه  رو جدول خیابون کنار ماشین و با لبخند منو نگاه میکنه چند ثانیه ی اخره..میخوام حرکت کنم داد میزنه خدااااااافظ!!! مرسی!!! بش میگم خدافظ بارونی جان…

*

*

پس کو؟ پس کجاست اون همه مهرورزیت جناب دکتر؟ اینه عدالت محوریت؟ اینجوریاس؟

چقدر باید ببینم این بچه ها رو که عین دسته گل میمونن ولی سر چهار راه ها باید از حالا دنبال یه لقمه نون باشند؟

این هزار میلیارد تومانی که از صدقات و کمک ها و مشارکت  مردم جمع میشه کجا میره؟ هوم؟

بماند انواع مالیات ها و عوارض مختلف و …

خرج جنگ عرب ها میشه هنوز؟ از جیب ایرانی درمیاری و باید کودک ایرانی اینجوری اواره ی خیابون باشه واسه دوزار پول و یه لقمه نون؟

هر چند تا وقتی امثال این آقا اینجور افاضه فضل میکنند نباید هم انتظاری داشت!!!

**

**

باز بوی باورم خاکستریست

صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم

هر چه میگفتند باور داشتم


پیر ها زهر هلاهل خورده اند

عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست

اهن تفدیده مولا کجاست؟


نه فقط حرفی از اهن مانده است

شمع بیت المال روشن مانده است


دستها را باز در شبهای سرد

ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها

میرسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز

ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردید ای دریغ!

نان به نرخ روز خوردید ای دریغ!

گیر خواهد کرد روزی روزیت

در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم ولیکن بشنوند

نکته ها را مو به مو دیوارها

با خودم گفتم تو عاشق نیستی

آگه از سر شقایق نیستی

غرقه در دریا شدن کار تو نیست

شیعه مولا شدن کار تو نیست

صحبت از عدل و عدالت نابجاست

سود در بازار این الوقت هاست…!!

***

***

با کمال تاسف دیروز  متوجه شدم فرزند دوست عزیزمون گوربان دچار مشکل حاد شده..

امیدوارم  این اقای کوچک شفا پیدا کنه…

****

****

جای سیدمون هم خیلی خالیه.. امیدوارم هر جا که هست سلامت باشه…

.

شراب تلخ میخواهم

پلنگ افکن بود زورش

*

بی زحمت شیراز هم باشد!!!!!!!!!!!

*

*

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم


تو زندگی ِ واقعی که هیچی نشدم..

تو مجازی هم عرضه ی نوشتن یه متن درست حسابی ندارم که اقلا اندکی حس برانگیز باشه…

خوبه لا اقل خوندن رو بلدم!!! چشم نخورم الهی !!!

*

*

یــــــار  مـــا  هــــرگـــز نیــازارد  دل اغیــار را        گل سراسر آتشســت اما نســوزد خـار را

دیــــگر از بی طاقتی خواهــم گریبـــان چاک زد        چــند پـوشم سیــنه ی ریش و دل افگار را

بر مـــن آزرده رحـــمی کن، خـــدا را ای طبیـب        مرهــمی نه کـز دلــم بیــرون برد آزار را

باغ حســـنت تـــازه شـــد از دیـــده ی گریان من        چشــم من آب  دگـــر داد آن گل رخسار را

روز هجــــر از خاطرم اندیشه ی وصلت نرفت         آرزوی  صحت  از  دل  کی  رود بیمار را

حال خود گفتی بگو بسیار و اندک هر چه هست         صبـــر انــدک  را بگویم  یا  غم بسـیار را؟

دیـــدن دیـــدار جـــانــــان دولتـــی باشد عظیــم        از خــدا خواهــد هلالی دولــت دیـــدار را…


یکی ازدوستان خوب و نویسندگان چیره دست بلاگستان فارسی که بلاگش هم جزو بلاگ های برتر وبلاگستان فارسیه کسی نیست جز   سید شوخ و بذله گوی بلاگستان.. آست کاوه خان اولیاء.

امروز بعبارتی زادروز آست کاوه خان اولیاء خودمونه.. .نویبسنده ی دوست داشتنی ِ وبلاگ روزمرگی.

با نوشته هاش خیلی وقتا  از ته دل خندیدیم و خیلی وقتا هم  دلمون خون شده.

امیدوارم این  سید  همیشه برای ما و خونوادشون زنده باشن..همراه با  تنی سالم و عمری با عزت..

*

*

کاوه جان تولدت رو بت تبریک میگم و امیدوارم همیشه شاد و سلامت و سر بلند باشی ..

بهترین ها رو برات میخوام همیشه و همه جا..

**

**

آست کاوه خان اولیاء اینم هدیه ی جناب حافظ به شما !

در دــــــــیر مــــغان آمد یـــارم قدحی در دست       مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نـــــعل سمـــند او شــــــکل مــــه نـــو پیدا       وز قـــــد بلــــــــند او بــــالای صـــنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست       وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمــــع دل دمســازم بنشــست چــو او برخاست       و افغان ز نظربازان برخاســت چـو او بنشست

گـــــر غالیه خوش بو شـــد در گیسوی او پیچید       ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

بــــــــــــازآی که بــــــــازآید عمــر شده حافظ       هر چنــــد که ناید بــــاز تیری که بشد از شست

***

***

این متن رو خیلی هاتون خوندین.. ولی دوست داشتم باز هم بمناسبت تولد کاوه بذارمش اینجا…

سید از زبان سید:

اندر احوالات مرحوم شيخ بزرگوار آست كاوه خان سمرقندي رضوان الله تعالي عليه!!!!

آن كاوه آهنگر، آن دختران را بود ياور!!! آن فرزند دلاور، آن راننده خاور، آن سلطان سماور، آن سازنده نامور، آن بمب شناور، آن بچه مادر، آن عشق صد همسر، آن ياور بي سر، آن ساقي محشر، آن مخ زن دلبر، آن شير سماور، آن اگزوز خاور، آن رفيق داور!!!! آن همپاي رهبر، آن دوست منبر، آن سيد باربر!! مرحوم شيخ كاوه خان سمرقندي!!! ملقب به آست خان بزرگترين و نامي ترين شيخ هوس باز تاريخ بودي كه از براي خود حرمسرا بسيار بساختي!!!! نقل است به هنگام تولد بيرون نيامدي تا دست دلبري بگرفتي!! مرحوم شيخ كرامات بسيار داشتي كه بر زبان نيامدي و اولين كرامات شيخ از بدو ظهور ظاهر گشتي!!!! پزشكانش نقل كنند كه شيخ چون بدنيا شدي حاجتي بس عظيم داشتي آنچنان كه 400 مرغ ماهيخوار برويش آشيانه ساختي!!!!! كه اين تنها يكي از كراماتش بودي!!!! مرحوم آميرزا ابولهب خان چلقوز آبادي ميرزا بنويس شيخ بودي كه در وصف شيخ اهتمام بسيار بكردي!!! نقل كند شيخ چون به سن 2 رسيدي حاجت راست بكردي بر قوم مونث!!!! آنچنان كه بر آن تكيه بزدي و گذر عمر نگريستي!! گويند شيخ بسن 7 چو رسيدي بر مكتب دختران وارد گشته و آنجا ثبت نام بكردي و علم و ادب آموختي و دختركان بسيار بكردي!!! نقل است مرحوم شيخ هيچ همسر نگرفتي تا به زمان مرگ اما 827 فرزند بداشتي كه همه ذكور بودي كه اين هم از عجايب شيخ بودي!!!! قدما نقل كنند شيخ بر امور اس ام اس و چت آنچنان وارد بودي كه با چشمان بسته 40 نفر را در چت مخ زدي و همزمان 78 اس ام اس رايگان ارسال بكردي!!!!!!! مرحوم شيخ با يوسف نبي هم عصر بودي و از بد روزگار او نيز بر ذليخا چشم داشتي كه يوسف نبي چيره دستي بكردي و ذليخا ربودي!!! نقل است چون يوسف نبي بديدار حق شتافتي بانو ذليخا پاكدامن بسراغ شيخ برفتي كه اي شيخ مرا درياب!!! و شيخ بزرگوار با آغوش باز او را آنچنان يافتي و بر وي استاد كردي كه در دم جان دادي!!!!!در مورد زندگاني شيخ روايات مختلف آمده است كه سندي از آنها در دست نيست! مورخان نقل كنند كه شيخ بزرگوار آنچنان مهربان بودي كه هيچبانويي را از خود دور نكردي و خرده نگرفتي!!! آمار حكايت دارد در مملكت شيخ تنها 3 بانو با او قرابت نداشتي كه آنها نيز بسي پير بودي بسيار!!!!گويند تمام 827 فرزند شيخ از بزرگان شدي و روزي بر تخت نشستي كه بزرگترينشان محمود شاه بودي كه از شيخ 20 سال بزرگتر بودي ولي از امر پدر خروج نكردي!!!!! شيخ بزرگوار را وبلاگي بودي كه در آن بسي از ك ي ر سخن راندي به انصاف!!! يكي از شاگردان حقير شيخ آ سد امين خان بودي كه پس از مرگ شيخ هر چه خواستي راه شيخ بيافتي نتوانستي و در فقر و فلاكت بمردي!!! از كرامات بزرگ شيخ ميتوان به حرمسراي شيخ اشارتي بس بجا كرد كه تا چشم بديدي كنيزكان بر گرد شيخ بودي و در حمد و ثناي شيخ شيون كردي كه سرآمدشان مريم نامي بودي كه از براي شيخ بسيار بي تاب بودي آنچنان بيتاب كه كه 40 شبانه روز نخفتي تا شيخ حاجتش اجابت بكردي و در دم جان دادي!!! نقل است هيچ بانويي قدرت استقامت در برابر شيخ نداشتي و چون شيخ را بديدي پاها سست شدي و بر سجده افتادي!!!! نقل است چون سن شيخ رو به فزون نهادي از كمر دولا بشدي و باقي عمر اينگونه در كنار خلق بودي!!! نقل است چون شيخ را قصد سفر آخر بود جان ندادي تا خوبرويي بر وي ظاهر گشتي و از او لب بگرفتي تا شيخ بديدار حق برفتي!!!! روحش شاد و حرمسرايش در جنت پاينده باد!!!!

پ ن: آ ست كاوه خان قلم شيوايي دارند و اميدوارم اين حقير را بابت زياده گويي عفو كنند براي ديدن وبلاگ اين بزرگوار اينجا كيليك كنيد!!!!

(این پ.ن. بالا رو نویسنده ی متن نوشته…فقط محض شفاف سازی!!)

واقعا لذت بردم ازین برنامه  مصاحبه استاد شجریان…

یعنی بعد از مدتها یه برنامه تونست منو یکساعت کامل میخکوب کنه پای تلویزیون..

آفرین به دل شیرت استاد.. آفرین..

*

*

امروز دوجا برای گرفتن  دو نسخه آلبوم رندان مست مراجعه کردم..گیرم نیومد.

امیدوارم فردا بتونم بگیرمش. البته یکیشون گفت نیم ساعت دیگه.. ولی اعتباری به حرف فروشندگان این شهر نیست!!!

**

**

**

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا می​طلبم صحبت روشن رایی

کرده​ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی


جوی​ها بسته​ام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی


کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی


سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می​ام نیست به کس پروایی


این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می​گفت
بر در میکده​ای با دف و نی ترسایی


گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

این غزل  با صدای استاد همیشه منو به اوج میبرد و هنوز هم میبره.. یاد دوران کودکی بخیر..