دوستی تعریف میکرد که یه خانومی از اشناهای دور (حالا اینجا اسمشو میذاریم ف ) چند وقت پیش موبایلش زنگ  میخوره. میبینه که شماره ی شوهرشه ولی وقتی جواب میده میبینه یه خانومی (ش) پشت خطه و داره گریه زاری میکنه.

خلاصه اینکه ش  به خانوم ف میگه که  شوهر شما اینجا پیش منه و سکته کرده افتاده. خانوم ف ادرس رو میگیره و سریع خودشو میرسونه اونجا. میبینه که شوهرش لخــ ت افتاده رو زمینو تقریبا علائم حیاتی نداره.

خانوم ش با گریه میگه که مدتها شوهرت دنبال من بود و  ما هنوز کاری نکرده بودیم که شوهرت سکته کرد و …

خانوم ف هم  سریع لباس میپوشونه تن شوهرش و به ش میگه  کمکش کنه شوهره رو ببرن تو ماشین. و خودش شوهرشو میبره بیمارستان و عنوان میکنه که میخواستن با هم صکث کنن که شوهره  سکته میکنه.

بیمارستان هم که میبینن اقا فوت کرده و مراحل قانونی طی میشه و خاکسپاری و ….

حالا اینو میخوام بگم.

انقدر خوشم میاد ازین خانومایی که تو این جور مواقع بجای اینکه سلیطه بازی در بیارن و هوچی گری راه بندازن اینقدر با درایت عمل میکنن.

چیزی که واقعا الان کم میشه دید. خانوما تا میبینن شوهرشون حتی داره به یه خانوم دیگه نگاه میکنه میخوان در جا خشتکشو پرچم کنن رو سر ِ اون مرد ِ بیچاره .یا خدا نکنه یه بدبختی اشتباه زنگ بزنه به موبایل شوهره. اوه اوه تا دو ماه نمیشه قهر خانومو جمع کرد !!! حالا وای به اون وقتی که یه اتفاقی مثل خانم ف بیفته براشون. فک کنم تا اون سر دنیا خبر میشن!!!

اقا من تا بعضیا نریختن سرم بقول مرجان از بالا منبر بیام پایین بهتره !!

*

*

من معتقدم به این جمله که “هرچه کنی بخود کنی گر همه نیک و بد کنی..” شما چطور؟

*

*

گویند هر آنکسان که با پرهیزند

زانسان که بمیرند چنان برخیزند

ما با می معشوق از آنیم مدام

باشد که به حشرمان چنان انگیزند

سیگار رو از لبش جدا می کنه تا خاکستر اونو بندازه ..این تنها باری که آرزو می کرد سیگار خاموش بکشه ..به ساعت روی دیوار نگاه می کنه فقط ۲۵ دقیقه مونده ..آخرین پکش رو به سیگار می زنه .

یاد صورت مادرش میافته که برای آخرین بار پشت شیشه زتدان دیده بود ..دو تا چشم که با التماس از او می خواست که نگران نباشه …یاد دست دخترش افتاد که موقع خداحافظی براش تکون می داد ..با صدای عقربه ساعت نگاهش به سمت ساعت رفت ..فقط ۱۵ دقیقه ..خدای من ۱۵ دقیفه …….

شخصی وارد سالن شد دستهایش را بست و از او خواست که حرکت کند ..آخرین بار که به ساعت نگاه کرد ۱۲ دقیقه مانده بود ..با خود می گفت خدا فقط یه شانس دیگه…وارد محوطه که شد صدای دخترش رو می شنید که می گفت اون بابامه ..اون بابامه …دانه های درشت عرق رو صورتش به رقص درومده بودن ..صدای گنجشک های زندان که دسته جمعی جیک جیک می کردن مارش مرگ رو براش به صدا در می آوردند ..

چشماش رو بستن و کمکش کردن که بره بالای صندلی ..هیچ وقت از بلندی نمی ترسید ولی اینبار فکر می کرد بالای بلند ترین قله دنیا ایستاده و قراره از اون پرت شه پایین ..پاهاش می لرزید ..دیگه نمی فهمید چی دازن می گن یه آن سکوت برقرار شد صدایی شنید ..از قله پرت شد پایین …دیگه کسی به ساعت نگاه نمی کرد ……..

*

*

ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه می ریزند
سحر دوباره بر می خیزند

بخوان که دوباره بخواند
این عشیره ی زندانی
گل سرود شکستن را
بگو که به خون بسراید
این قبیله ی قربانی
حرف آخر رستن را

با دژخیمان اگر شکنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی
با ما غرور رهایی
به نام آهن و گندم
اینک ترانه ی آزادی
اینک سرودن  فردا

امروز ما ، امروز فریاد
فردای ما ، روز بزرگ میعاد
بگو که دوباره می خوانم
با تمامی یارانم
گل سرود شکستن را
بگو ، بگو که به خون می سرایم
دوباره با دل و جانم
حرف آخر رستن را
بگو به ایران
بگو به ایران

*

*

تهیه نیمرو برای ۲ نفر

۴عدد تخم مرغ …بقیه رو هم یا از مادرتون یا خواهرتون یا همسرتون اگه البته تحویلتون گرفت بپرسین

نکته : هیچ وقت سعی نکنین به تنهایی نیمرو درست کنین !

موفق باشید !

*

پ.ن. نیاز به توضیح نیست که دستور مخصوص اقایون بود.

پ.ن. نیمرو بدون کره و نمک و فلفل سیاه فراوون یعنی فحش در حد تیم ملی!

خوب تیم ملی ِ ما با بازیاش خودش بزرگترین فحش ِ ایرانیه پس تا عمقش رو بخونید که چه فحشیه!

*

*

هر منزل این راه بیابان هلاکست

هرچشمه سرابیست که بر سینه ی خاکست

در سایه ی هر سنگ اگر گل به زمین است

نقش تن ماریست که در خواب کمین است

*

پر کردن شکاف همه جا خودشو نشون میده. یا در واقع شکاف هایی که بنحوی پرشدن.
وقتی روی تن و بدن ادمهاست جای بخیه ای که اون شکاف رو از بین برده همیشه نشون از شکافتن پوست در گذشته ای دور یا نزدیک رو میده.

و وقتی که این شکاف تو روابط و دوستی ها ایجاد میشه خودشو با سردی و گاهی تصنعی بودن محبت ها نشون میده.. گاهی هم با سکوت.. چون دیگه حرفی برای گفتن نیست..
البته در صورتی که اصراری به از بین بردن اون شکاف باشه. وگرنه که عمیق تر میشه.

“من رشته ی محبتت را پاره میکنم/ شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم”
اولین بار که جمله ی بالا رو شنیدم سوم راهنمایی بودم. از یکی از دوشخصی که در عین محبت و دوستی اختلافشون بالا گرفته بود.البته در سنین 35-40 بودند..
نمیدونم این جمله نوشته یا گفته ی کیه. ولی من اصلا دوستش ندارم.
ازون موقع بارها و بارها از زبون ادمای مختلف و تو موارد مختلف شنیدمش.یا خوندمش.

یه جمله ی کلیشه ای عین اکثرجمله های دیالوگای سینمای فارسی ..
مثلا این جمله هه که:” اگه یه بار فقط یه بار دیگه ببینم که”…. یا مثل :” کی میتونه این موقع شب پشت در باشه؟”یا رمانتیک ترش ” من تورو اسون بدست نیاوردم که اسون از دست بدم “


چرا وقتی اینو به یه دوست میگیم به اون کلمه ی “شاید” توجه نمیکنیم؟
خوب شاید که قطعی نیست.
اگر دیگه گره نخورد چی؟
اصلا رشته ی محبت چرا باید پاره بشه؟
حتی اگر گره هم بخوره دوباره و ظاهرا نزدیکی صورت بگیره اما همیشه یه گره سفت اون وسط داره خودنمایی میکنه.

اخرین بار خونه ی یه دوست این جمله رو شنیدم.. بیشتر از یکماه پیش.
البته مخاطب من نبودم. این دوست من کلا شاعر مسلکه و همینجور که راه میره گاهی جمله ها و شعر هایی رو زمزمه میکنه.. ولی تا این جمله رو شنیدم با خنده گفتم سر جدت بی خیال شو من اصلا اعصاب این رشته رو پاره کردن و گره زدن رو ندارم.
ولی انگار جمله هه اثر خودشو گذاشت و رشته هه یه جوری بباد رفت.


حالا میخوام اینو بگم به اونایی که به این جمله اعتقاد دارند..

بی خیال ِ اون گره ِ نزدیک کننده ی محبت بشید…. میشه؟؟؟

 

*

*

زيركی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

صعب روزی بوالعجب كاری پريشان عالمی

*

*

از بازگشت  لوطی ِ بلاگستان بسی خشنود و خرسندیم . شاید هم کمی ذوقمرگیم ::: ))

تو چشممون انگار چلچراغ روشن کردند از نوع هر لامپش 500 وات !!!

.

برغم زن بودنم از اکثر همجنسان خودم بعلت یکسری رفتاراشون بیزارم..  طوری که  گاهی از زن بودنم متنفر میشم

بخاطر دیدن این  حسادتهای احمقانه و کینه های ابلهانه

تهمت های ناروا و غیبت ها و حرف های صدتا یه غاز.

در جایی که حتی به خواهر و خاله و عمه خود رحم نمیکنند چه انتظاری که بدوست رحم کنند.

حتی در دنیای مجازی. حتی به ادم های ندیده و نشناخته

با  قضاوتهای  نابجا و تصورات مزخرف در شان خودشون..که همه ی دنیا شون مثل سریالای سیمای ملیشون تو پخت و پز و شوهر کردن و کی چند تا  زایید و کی کجا نامزدی گرفت و کی چند تا شوهر کرده و کی چند تا زن گرفته و کی بچه ی طلاقه و کی  با کیا رفت و امد میکنه و خزعبلاتی ازین قبیل  خلاصه میشه..( بلانسبت بانوان جمع ما )

در مورد طرف دیگر قضیه هم که  به ارتباط با مردان بر میگردد  باید بگم رسما حالم ازین عشوه های خرکی و پشت چشم نازک کردن ها بهم میخوره! ( با لطافت زنانه اشتباه نشود!! )

پ.ن.

متاسفانه  چندیست  در مرد جماعت هم این خصیصه ها رو میبینم و اقایون عمو مردک رو که فقط منتظر یه چیزی هستند که هزار تا حرف و حدیث از توش دربیارن و کله پاچه ی ملت رو بار بذارن

بعضیاشون روی خانوما رو سفید کردن خدایی.. گاهی همنشینی و همصحبتی با اقایون برام خیلی دلنشین بود. چون ازین چرندیات اخلاقی که مختص به زنان اندرون نشین قدیمی بوددرونشون نمیدیدم… اما تازگیها میبینم که این  بیماری در وجود بسیاری از اقایون هم رخنه کرده! ( بلانسبت اقایون جمع ما )

حالا گذشته از تفکیک زن و مرد من واقعا نمیدونم که این سری از انسان ها واقعا چه لذتی ازین کارشون میبرند؟

ازین که حدس و گمان هاشون رو تعمیم بدند به واقعیت! اونم واقعیتی که زاییده ی تخیلات خودشونه.

*

*

فرصت برای بازخوانی متن ندارم اگر اشتباهی در نگارش کلمات بود لطفا گوشزد کنید…

**

**

ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد

ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که با هر نظر دوست

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

.

آنقدر این سرمای فاصله ی ندیدن و نشنیدنت

عمیق است که سوزشش تا به مغز استخوان رسیده..

شاید  حتی گوش هم با صدای عاشقت غریبگی کند.. و چشم با  چهره ات..

شاید دیگر حتی سخن به سختی بر زبان جاری شود  و لبخند به لب..

*

*

یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی​گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال​هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده​اند

کس به میدان در نمی​آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی​سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی​داند خموش

از که می​پرسی که دور روزگاران را چه شد

*

*

دوستی دارم که 41 سالشه… همسر قبلیش یه اقای 45 ساله بود. حالا با یه اقایی وارد رابطه شده که 76 سالشه!

کلی ازین اقا تعریف و تمجید که آی خوش تیپه و  اله و بله و ببینیش دیوونه میشی و اصلا بش نمیاد 76 سالش باشه و …

گفتم ببین من تا حالا از تو خوش سلیقگی ندیدم. گفت نه این فرق میکنه این واقعا معرکه است باید ببینیش.تحصیلکرده ی امریکاست و خیلی باکلاس و خوش تیپ و  خوش صحبت و … حالا ما فک کردیم این با  یه بابایی تو مایه های  هریسون فورد یا بروس ویلیس دوست شده.

خلاصه یه روز که با هم قرار ناهار بیرون داشتیم برای سورپرایز من!!! ازین اقا هم دعوت کرده بود به ما ملحق شه.

یعنی من رسما لال شدم این اقا رو دیدم. یک پیرمرد با موهای کاملا سفید و صورتی کاملا سالخورده .. حتی چشماش هم مدل چشمای ادمای مسن  که دیگه خط دور  قرنیه شون محو و ناتمعلومه بود.  تنها چیزیش که شاید نما داشت کت و شلوار و کراواتش بود که خوب این هم معمولا تو اقایون پزشک خیلی عادیه. خوب ایشون ظاهرا جنتلمن بنظر میرسید ولی واقعا   رو نمیدونم که چی میتونه باشه.

ظاهرا اقا تو روابط jen30   هم بسیار کارامد هستند.. حالا  دارو استفاده میکنه یا نه رو من خبر ندارم ولی اصلا تصور همخــ وابـــ گی این اقا  با این دوست ما که زنی نسبتا زیبا  و سر حال هستش برای من دیوانه کننده است! البته کمی اغراق میکنم.. حتی تصور لمس شدن اون بدن هم با اون دستای چروکیده چندش اوره !

و البته سن ایشون هم بنظر من دقیقا همون 75 به بالا میخورد نه چیزی که دوست تعریف میکرد. البته کمی عادت داره اگزجره کنه .. حدس هم میزدم یه جورایی .

یعنی همش این جمله ی سعدی  میاد جلو چشمم که زن جوان را تیری در بر نشیند بــِه که پیری !!!!

من کلا نظرم اینه که اقایون سنشون که بالاتر میره چهرشون پخته تر میشه و جذابیت بیشتری پیدا میکنند ولی نه دیگه  این مدلی! و این سنی! خلاصه که یک هفته ای هست که در کف بسر میبریم همی !!!

*

بعد نوشت:

اگه دوستمون حضور داشت حتما  این کامنتو توی کامنت باکس میذاشت:

اوامر ملوكانه وي‍ژه سالمندان!!!!

1- امر فرموديم زين پس بانواني كه در صدد تور نموندن پدربزرگان عزيز ميباشند ابتدا بصورت 4 چشمي تمام نقاط پنهان اندام نامبردگان فوق را حسابي رويت نموده از سالم بودن كليه اقلام و وسايل موجود در اندام ايشان اطمينان حاصل نمايند كه جنس فروخته شده به هيچ عنوان پس گرفته نخواهد شد!!!

*

2- اراده ملوكانه فرموديم زين پس پدربزرگاني كه هوس نوه و نتيجه و نبيره برسر دارند ابتدا با مراجعه به مراجع ذيصلاح از سالم بودن قسمتهاي تحتاني خود اطمينان حاصل نموده و برگه اي كه به همين منظور تهيه شده را به همراه ديگر مدارك به هنگام عمليات مخ زني همراه داشته باشند!! بطور مثال اگر نام فرد فوق مش فرمان باشد در ذيل برگه نوشته خواهد شد: (( – - -  مش فرمان چون اگزوز خاور سالم است))!!!
*

3- فرمايشات فرموديم زين پس دستگاهي اختراع گردد تا اندامهاي چروكيده و ناراست را بصورت چند ساعته صاف و بدون خط خوردگي نمايد تا بانواني كه قصد پز دادن به رفقاي محترم را دارند شرمنده نشوند!!!!!
*

4- اوامر ملوكانه فرمايش فرموديم مقداري پير زن بالاي 90 سال كه سنشان نهايتا به 25 ميخورد ياقته و به همراه چند قالب يخ و مقداري دمپايي نايلوني جهت استفاده به حرمسراي ما انتقال يابند!!!!!
*

پ ن : ما هر كاري كه لازم بود فرموديم تا لنگه همان برگه را به ما نيز بدهند كه با عرض تاسف و تاثر فراوان در ذيل آن قيد شده : … امين گم شده است!!!!! از يابنده تقاضا دارد … گم شده ما را پس داده و بجايش مقداري كدو حلوايي وحشي به عنوان پاداش دريافت نمايند!!!!! (( جاي نقطه چين را با كلمه مناسب پر كنيد))!!!!!!!!!

*

*

پ.ن. نویسنده ی اوامر ملوکانه من نیستم..

لعنتی… تا برسم به 4 راه قرمز شد حالا مجبورم کلی وایسم اونم این چراغ!!!

حدود 9 شب و هوا تاریک و نسبتا خنک.. کمی جلومو نگاه میکنم بعد به تایمر چراغ که نوشته 128 و باش  دارم شماره ها رو میام پایین که یه صدایی اروم میگه فال نمیخری؟ بی اینکه سرمو برگردونم میگم نه مرسی..

میگه خوب.. ادامس داری؟ سرمو میچرخونم و نگاش میکنم یه دختر نهایت 8 ساله با لباسی شبیه فرم مدرسه و یه مقنعه  که صورت گردش از  توش زده بیرون و کمی هم موهای چتریش..

دستمو میبرم سمت کنسول و دو تا کلوچه کام که اونجاست رو میدم بش. میگیره میگه مرسی.. ادامس داری؟

بش میگم نه من ادامس نمیخو..ر…صب کن ببینم! یادم میفته دو هفته پیش  پسرم یه بسته ریلکس توت فرنگی انداخت تو کیفم…درش میارم و میدم بش. میگه تنده؟ میگم نه طعمش توت فرنگیه.. درشو باز میکنه و چند تا دونه میریزه تو دستش و میاره سمت من میگه بیا این مال تو

میگم نه عزیزم من ادامس دوست  ندارم مال خودت. در قوطیشو باز میکنه و چند تاشو میریزه تو قوطی و سه تاشو باز با اصرار سمت من میگیره و میگه بگیر دیگه!

باز اون لبخند تلخ  مسخره که تا ته جیگرمو میسوزونه میاد رو لبام.. ازش میگیرمشون.. میگه چقدر — ..نگاه چراغ لعنتی میکنم و میبینم که  هنوز قرمزه..

سرش تقریبا تو ماشینه و شاید 20 سانت با صورت من فاصله داره… یادم میفته تو داشبورد چند تا کارامل و بیسکوییت و شیرکاکائو ی بچه ها هست. درشو باز میکنم و همشو در میارم بش میدم. همه رو میگیره و سعی میکنه یجوری جا بده تو جیب و کبفش و با خنده میگه مــــرسی !

بش میگم اسمت چیه؟ میگه …( شما فرض کنین بارونی)  تو چهرش خیره میشم.. هم اسم خواهرمه! (خواهر من  کجا و تو کجا دخترکِ بارونی) دستمو بی اختیار رو گونه هاش میکشم…خدای من .. عجب پوست زبری داره این دختر بچه ی کم سن و سال.. چرا؟

با این نوازش لبخندش پررنگ تر میشه ..دیگه نمیتونم چیزی بگم..باز هم اون درد و دغدغه ی همیشگی اومده سراغم..کودکان معصوم و بی پناه و فقیر سرزمینم… نگاهش  میکنم و سکوت میکنم . میشینه  رو جدول خیابون کنار ماشین و با لبخند منو نگاه میکنه چند ثانیه ی اخره..میخوام حرکت کنم داد میزنه خدااااااافظ!!! مرسی!!! بش میگم خدافظ بارونی جان…

*

*

پس کو؟ پس کجاست اون همه مهرورزیت جناب دکتر؟ اینه عدالت محوریت؟ اینجوریاس؟

چقدر باید ببینم این بچه ها رو که عین دسته گل میمونن ولی سر چهار راه ها باید از حالا دنبال یه لقمه نون باشند؟

این هزار میلیارد تومانی که از صدقات و کمک ها و مشارکت  مردم جمع میشه کجا میره؟ هوم؟

بماند انواع مالیات ها و عوارض مختلف و …

خرج جنگ عرب ها میشه هنوز؟ از جیب ایرانی درمیاری و باید کودک ایرانی اینجوری اواره ی خیابون باشه واسه دوزار پول و یه لقمه نون؟

هر چند تا وقتی امثال این آقا اینجور افاضه فضل میکنند نباید هم انتظاری داشت!!!

**

**

باز بوی باورم خاکستریست

صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم

هر چه میگفتند باور داشتم


پیر ها زهر هلاهل خورده اند

عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست

اهن تفدیده مولا کجاست؟


نه فقط حرفی از اهن مانده است

شمع بیت المال روشن مانده است


دستها را باز در شبهای سرد

ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها

میرسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز

ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردید ای دریغ!

نان به نرخ روز خوردید ای دریغ!

گیر خواهد کرد روزی روزیت

در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم ولیکن بشنوند

نکته ها را مو به مو دیوارها

با خودم گفتم تو عاشق نیستی

آگه از سر شقایق نیستی

غرقه در دریا شدن کار تو نیست

شیعه مولا شدن کار تو نیست

صحبت از عدل و عدالت نابجاست

سود در بازار این الوقت هاست…!!

***

***

با کمال تاسف دیروز  متوجه شدم فرزند دوست عزیزمون گوربان دچار مشکل حاد شده..

امیدوارم  این اقای کوچک شفا پیدا کنه…

****

****

جای سیدمون هم خیلی خالیه.. امیدوارم هر جا که هست سلامت باشه…

.

شراب تلخ میخواهم

پلنگ افکن بود زورش

*

بی زحمت شیراز هم باشد!!!!!!!!!!!

*

*

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم