لعنتی… تا برسم به 4 راه قرمز شد حالا مجبورم کلی وایسم اونم این چراغ!!!
حدود 9 شب و هوا تاریک و نسبتا خنک.. کمی جلومو نگاه میکنم بعد به تایمر چراغ که نوشته 128 و باش دارم شماره ها رو میام پایین که یه صدایی اروم میگه فال نمیخری؟ بی اینکه سرمو برگردونم میگم نه مرسی..
میگه خوب.. ادامس داری؟ سرمو میچرخونم و نگاش میکنم یه دختر نهایت 8 ساله با لباسی شبیه فرم مدرسه و یه مقنعه که صورت گردش از توش زده بیرون و کمی هم موهای چتریش..
دستمو میبرم سمت کنسول و دو تا کلوچه کام که اونجاست رو میدم بش. میگیره میگه مرسی.. ادامس داری؟
بش میگم نه من ادامس نمیخو..ر…صب کن ببینم! یادم میفته دو هفته پیش پسرم یه بسته ریلکس توت فرنگی انداخت تو کیفم…درش میارم و میدم بش. میگه تنده؟ میگم نه طعمش توت فرنگیه.. درشو باز میکنه و چند تا دونه میریزه تو دستش و میاره سمت من میگه بیا این مال تو
میگم نه عزیزم من ادامس دوست ندارم مال خودت. در قوطیشو باز میکنه و چند تاشو میریزه تو قوطی و سه تاشو باز با اصرار سمت من میگیره و میگه بگیر دیگه!
باز اون لبخند تلخ مسخره که تا ته جیگرمو میسوزونه میاد رو لبام.. ازش میگیرمشون.. میگه چقدر — ..نگاه چراغ لعنتی میکنم و میبینم که هنوز قرمزه..
سرش تقریبا تو ماشینه و شاید 20 سانت با صورت من فاصله داره… یادم میفته تو داشبورد چند تا کارامل و بیسکوییت و شیرکاکائو ی بچه ها هست. درشو باز میکنم و همشو در میارم بش میدم. همه رو میگیره و سعی میکنه یجوری جا بده تو جیب و کبفش و با خنده میگه مــــرسی !
بش میگم اسمت چیه؟ میگه …( شما فرض کنین بارونی) تو چهرش خیره میشم.. هم اسم خواهرمه! (خواهر من کجا و تو کجا دخترکِ بارونی) دستمو بی اختیار رو گونه هاش میکشم…خدای من .. عجب پوست زبری داره این دختر بچه ی کم سن و سال.. چرا؟
با این نوازش لبخندش پررنگ تر میشه ..دیگه نمیتونم چیزی بگم..باز هم اون درد و دغدغه ی همیشگی اومده سراغم..کودکان معصوم و بی پناه و فقیر سرزمینم… نگاهش میکنم و سکوت میکنم . میشینه رو جدول خیابون کنار ماشین و با لبخند منو نگاه میکنه چند ثانیه ی اخره..میخوام حرکت کنم داد میزنه خدااااااافظ!!! مرسی!!! بش میگم خدافظ بارونی جان…
*
*
پس کو؟ پس کجاست اون همه مهرورزیت جناب دکتر؟ اینه عدالت محوریت؟ اینجوریاس؟
چقدر باید ببینم این بچه ها رو که عین دسته گل میمونن ولی سر چهار راه ها باید از حالا دنبال یه لقمه نون باشند؟
این هزار میلیارد تومانی که از صدقات و کمک ها و مشارکت مردم جمع میشه کجا میره؟ هوم؟
بماند انواع مالیات ها و عوارض مختلف و …
خرج جنگ عرب ها میشه هنوز؟ از جیب ایرانی درمیاری و باید کودک ایرانی اینجوری اواره ی خیابون باشه واسه دوزار پول و یه لقمه نون؟
هر چند تا وقتی امثال این آقا اینجور افاضه فضل میکنند نباید هم انتظاری داشت!!!
**
**
باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست
پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه میگفتند باور داشتم
پیر ها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند
باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
اهن تفدیده مولا کجاست؟
نه فقط حرفی از اهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
دستها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد
مژدگانی ای خیابان خوابها
میرسد ته مانده بشقابها
در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز
سر به لاک خویش بردید ای دریغ!
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ!
گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها
من به در گفتم ولیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیوارها
با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی
غرقه در دریا شدن کار تو نیست
شیعه مولا شدن کار تو نیست
صحبت از عدل و عدالت نابجاست
سود در بازار این الوقت هاست…!!
***
***